تبليغاتX
عرصه ی سیمرگ نه جولانگه توست ای گدوخ !!!

عرصه ی سیمرگ نه جولانگه توست ای گدوخ !!!

حالا تو بازش کن سر موضوعش با هم کنار میایم !!!

سعی در فهمیدن ماهیت این پست نفرمائید(لطفا) ما که رفتیم

توی گیر و دار وبلاگ نویسی هر چی رفیق داشتیم یکی یکی از دست رفت.

ارتباطات ضعیف و ضعیفتر شد. ایشون تشریف بردن دیگه یه خبری از حالشون هم به ما ندادن.

(شبا که موبایلت روشنه یه اس ام اس میدادی بد نبود)..... .

و بعضی دیگه هم که نه اسم میذارم نه لینک یه رفتار دیگه ای نشون دادن که در نوع خودش جالبه و باعث خنده و گریه ی همزمان من میشه.

بعضی چیزا بر خلاف پست قبلی نه اونطور شد که من میخواستم نه بهتر از اون.پس باید بدتر شده باشه.

بعضیا که خودشون میدونن کیو میگم آنچنان ترسیدن که سعی در خر نمودن ما کردن. دیدید یه سگ ترسناک رو که آدم می بینه چطوری سعی میکنه خرش کنه تا پاچش رو نگیره و عوارض بعدی دچارش نشه؟این بعضیا هم همونطوری کاری کردن که به اصطلاح ما پاچشون رو نگیریم.

به خدا من نه تا حالا پاچه ی کسی رو گرفتم نه گذاشتم کسی پاچم رو بگیره اصلا خوشم نمیاد از این کارا. اما واسه یکی از دوستای نزدیکم وقتی ماجرا رو تعریف کردم گفت:خوب عزیزم تو یه جوری صحبت کردی که طرف فکرش رفته جای دیگه و فکرای بد بد کرده. گفتم آخه برادر من تو که منو می شناسی،

تا حالا از این حرفا به کسی زدم؟ گفت:نه!!!

گفتم شاید بخاطر بی تجربگی خودم بوده که اینطوری شده اونم توی وبلاگستان.

بخاطر همین تصمیم گرفتم تا وقتی یاد نگرفتم چطوری باید با یه نفر صحبت کرد که فکر دیگه ای نکنه

 (و نخواد فرار کنه) وارد عرصه ی وبلاگ نویسی نشم. یا اگرم شدم دیگه فقط حرفای خودم رو بزنم و برم. نه به کسی لینک بدم نه .... کارائی که بقیه میکنن.جهنم. من که فقط دنبال یه جا بودم که حرفام رو بزنم و برم اصلا هم مهم نبود برام کسی بخونه یا نه. از این به بعد هم همین کارو میکنم.

فکرش رو هم نمیکردم یه نفر یه همچین فکری در مورد من بکنه.( نگو نه چون از حرفائی که زدی فهمیدم چی فکر کردی راجع به من) من اگر صحبتی کردم بخاطر این بود که فکر میکردم یه همفکر پیدا شده و بعدشم یه سری افکار آرمان گرایانه ی بعدش که دیدم منو با بقیه اشتباه گرفتی. من از کنه بازی بدم میاد دوست ندارم بچسبم به کسی پس تو هم از بقیه استثنا نیستی.میدونم الان غذاب وجدان میگیری که چرا اون حرفها رو به من زدی (هر چند غیر مستقیم) ولی نگران نباش من از تو ناراحت نیستم از خودم ناراحتم که چرا انقدر احمقم.

دیگه هم دوست ندارم پیغامی ببینم دوست گرامی.دیگه هر شب تا صبح منتظر نمیمونم که ببینم چه میگذره و چه میکنی. خسته شدم. الان می بینم که چقدر راحت میشه یه طور دیگه از رفتار من برداشت کرد.می بینم که چقدر ناشیانه رفتار کردم. انتخاب رشته ی درستی کردم باید بیشتر از جامعه بدونم. اینم شد یه تجربه.(که آقای محترم هیچوقت با هیچکس انقدر احساس راحتی و پسر خالگی نکن که طرف یه جور دیگه فکر کنه).

بهتره برم عروسک بازی کنم که ای واااااااای چقدر دنیای قشنگیه.

از دوستان وبلاگ هم خداحافظی میکنم. حاج رضی و آست کاوه بهتون سر میزنم اما ترجیحا بدون آدرس جدید.

اسم فورکلارنده رو هم از رو خودم بر میدارم که این اسم برازنده ی من نیست دیگه. یعنی از وقتی وبلاگای قبلی فیلتر شدن و من سبک نوشتنم رو عوض کردم این اسم برای من بزرگ بود و بهم گشادی میکرد.شاید بشم سگ آقای پتی بل یا ضمبه فرقی نمیکنه،هر جانوری که پاچه میگیره.

قسمت نظرات تعطیل و شاید فقط به چند تا از وبلاگایی که حس میکنم مثل خودم ..... سر میزنم و نظر میدم.

عمر این بلاگ خیلی خیلی کم بود. اینم آخرین پستش.

قسمت نظرات هم بازه برای خداحافظی.

(الان فکر میکنی منو از سر خودت باز کردی اما اصلا سرت خراب نشده بودم و همچین قصدی هم نداشتم.)

 بابا ما خـــــــــــــــــــــــــــــیلی از دنیا عقبیم. میگیم ف یارو میره فرحزاد اما ما میخواستیم بگیم فرفره فروشی کجاست. همینه دیگه تا یکم به طرف نزدیک میشی فکر میکنه..... استغفر الله.حداقل بزار طرفت یکم پیش بره شاید بعدش از فکری که راجع بهش کردی خندت بگیره.

میدونم هیشکی نفهمید من چی گفتم امشب اما خودش فهمید.

خلاصه آخرین خبر که رضی جان (در به قصد دیوار ) ۷ مهر بایستی برم دانشگاه  ثبت نام.

امروز اونجا بودم اصلا با آب و هواش حال نکردم (میدونی که منظورم چیه؟) یه سال سختی میکشیم تا بهش عادت کنیم و شاید وضع بهتر شه.

گروه هگزا هم اگه منو هنوز میخونه بگم که نت هایی که بهم دادین حرف نداشت خیلی خوب بودن دارم خودمم کار میکنم uncage رو دارم با گیتار در میارم خیلی سخته اما نمیخوام واسه گیتار پرو هم دستمال بندازم بهتره خودم از رو ریتم در بیارم.هنوز به فکرتون هستم و اون برنامه ای که گفتم دارم طرحش رو میریزم و بی خیالش نشدم.شاید یه چند وقتی نیام دیدنتون دلم براتون تنگ میشه سویپ سه تائی و .... هی روزگار.

خلاصه همه ی دوستان و آشنایان ما دوستتون داریم فوت ناگهانی ما رو ببخشید.

پرتقالی باشید.(این یه تعارف نیست یه توصیه ست).... .

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 3:7  توسط فورکلارنده ی کبیر  | 

هر دم که فرو می رود بسی (جون تو دیگه ندارم حال کسی)

گاهی وقتا بعضی کارا اونطور که ما فکر میکنیم پیش نمیره بلکه بهتر از اون میشه....(!)

بعدا نوشت۱: یه سر به اینا بزنید خیلی با مزن.

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 3:14  توسط فورکلارنده ی کبیر  | 

هی آقا با تو ام

یه روز تو ماه رمضون رفته بودم نون وائی بربری واس مامان بزرگم نون بخرم.

یه نفر زرتی چپید جلو دستشو از لای مردم کرد تو گفت آقا دوتا بده،همون دقیقه یه نفر که جلوی صف واستاده بود برگشت به طرف گفت: هی آقا با تو ام ما واستادیم توی صفــــــــــــا؟؟؟!!!! !

ما هم نون می خوایم فقط فرقش اینه که تو از افغانستان اومدی بی صف میخوای نون بخری ما مال همین ایرانیم و توی صف واستادیم.

طرف خجالت کشید سرخ و سفید شد گذاشت رفت.

با خودم گفتم لازم بود بهش یاد آوری بشه از کجا اومده؟ یعنی کسی که از افغانستان میاد حق اشتباه کردن نداره؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 19:2  توسط فورکلارنده ی کبیر  | 

سلام خدمت دوستان جدید فورکلارنده کبیر.

بنده رضی(کلوپ مردادی ها) هستم به درخواست دوست عزیزم اومدم این پست رو بذارم.

حقیقتش خودم هم نمیدونم ولی میگفت فعلا حوصله نوشتن وب رو نداره.گفت بگم که سراسری شیراز قبول شده ولی همون آزاد تهران رو میره.باقیش باشه تا خودش بیاد و بهتون بگه.

بای.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خوب بنده (فورکلارنده ی کبیر) به رسم ادب و تشکر از دوست خوبم رضی که خودش زحمت کشیده لینکش رو گذاشته بابت این پست تشکر میکنم و از این تاخیر در تشکر معذرت خواهی میکنم.

داشتم با خودم کلنجار میرفتم که متن تشکر رو چطوری بنویسم که خوب باشه آخر همین شکلی که نوشتم رو انتخاب کردم دور از هر کلیشه سازی و ادب زیادی و بی خودی.

دمت گرم داش رضی.

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 16:57  توسط فورکلارنده ی کبیر  | 

امروز جواب آزمون دانشگاه آزاد اومد

امروز جواب آزمون دانشگاه آزاد اومد

جامعه شناسی قبول شدم ولی متاسفانه همین تهران قبول شدم. این که میگم متاسفانه برای اینه که میخواستم از تهران برم بیرون. حالا باید منتظر جواب دانشگاه سراسری بشینم شاید اون یه فرجی بشه برای فرار از این تهران خراب شده.سربازی که نرفتیم بخاطرش از این خراب شده بزنیم بیرون (معاف شدم ) بابا لامصب حداقل انقدر خرکی تست نمیزدی تهران قبول نشی میمردی؟

این پست یکی مونده به آخری وبلاگ قبلی بود که آوردمش اینجا.

هنوز از این مساله ناراحتم.....

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 0:11  توسط فورکلارنده ی کبیر  | 

ما هم بلاگفائی شدیم رفت

اول خوش آمد بگید بعد کامنتتون رو بنویسید.

اعصابم بد فرم خرابه اون از وردپرس این از پردیس بلاگ لعنتی حالا هم که بازگشتیم به سرور قدیمی بلاگفا. چه کنیم با چرخه ی روزگـــــــــــــــــــــــــار.

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 3:43  توسط فورکلارنده ی کبیر  |